فريد الدين العطار النيسابوري

350

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

پادشاهى ماه وش ، خورشيد فر * داشت چون يوسف يكى زيبا پسر كس به حسنِ او پسر هرگز نداشت * هيچ خلق آن حشمت و آن عِز نداشت خاكِ او بودند دلبندان همه * بندهء رويش خداوندان همه گر به شب از پرده پيدا آمدى * آفتابى نو به صحرا آمدى روى او را وصف كردن روى نيست * زان كه مه از روىِ او يك موى نيست گر رسن كردى از آن زلفِ دو تاه * صد هزاران دل فرو رفتى به چاه زلفِ عالم سوزِ آن شمعِ طراز * كار كردى بر همه عالم دراز وصفِ شستِ زلفِ آن يوسف جمال * هيچ نتوان گفت در پنجاه سال چشم چون نرگس اگر بر هم زدى * آتش اندر جملهء عالم زدى خندهء او چون شكر كردى نثار * صد هزاران گل شكفتى بىبهار از دهانش خود نشد معلوم هيچ * زان كه نتوان گفت از معدوم هيچ چون ز زيرِ پرده بيرون آمدى * هر سرِ مويش به صد خون آمدى فتنهء جان و جهان بود آن پسر * هر چه گويم بيش از آن بود آن پسر چون برون راندى سوىِ ميدان فرس * برهنه بوديش تيغ از پيش و پس